سفارش تبلیغ
صبا
اواز قطره
 
عمری م .ح .ب بوده ام وحال تصمیم گرفتم محب بودنم را جشن خون بگیرم در فکر یک جشنم ...

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


زائری بارانیم آقا به دادم میرسی بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگیم ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند گنبدو گلدسته هایت را به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 92/2/26 توسط محب
543722_636971516320193_671527294_n.jpg

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ؛
باید غبار صحن تورا توتیا کنند...

پی نوشت:

خاک بوسی بهجت عارفان بر ورودی ضریح سلطان علی بن موسی الرضا (ع)



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92/1/19 توسط محب

http://khateghalam.parsiblog.com/Files/ba63866c73d92a4f71fdbba2ecd4a341.jpg?w=700&h=349

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
...
دیگر بغض سالمی نماند... همه اش شکست
باز هم صبر میکنیم
واصبر و ما صبرک الا باالله


سلام آقا...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/12/16 توسط محب
smaea6qdjgr5r5yat6.jpg
هو الضامن و الرئوف
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
این کوه ها به عشق شما هشت می شوند
یاد آوران نام تو در دشت می شوند
بند آورد زبان مرا بارگاه تو
...
ای آنکه رستخیز عظیم تکلمی
هر بار نام مادرتان را می آورم
گل میکند کناره اشکی تبسمی
بارانی است حال و هوای دو دیده ام
اینجا همیشه کاسه ی چشمم شکسته است
چشم امید بر در لطف تو بسته است
هر زائری که گوشه ی صحنت نشسته است

 



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/7/27 توسط محب
403303_141913355955353_943449415_n.jpg
اینجا خود بهشت است...نه قطعه ای از آن...


نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/7/6 توسط محب

بارگاه امام هشتم را

که ولی نعمت ایران است

دیدم ودرد دل به او گفتم

که نگاهش شفا ودرمان است

دیدم آنجا مشبکی فولاد

صحن پایین پا و گوهرشاد

صحن ایوان طلا دلم را برد

آن دلی راکه سخت حیران است

من مسیح را مریض او دیدم

من کلیم را یساولش دیدم

نکند یوسف است این مردی

که  یکی ز کفش داران است

جبرییل امین خوش آمدگو

می زند نقاره اسرافیل

دیدم آنجاکه دست میکاییل

از عطاش لقمه ای نان است

روی شانه های زوارش

گاهگاهی نشسته تابوتی

شک ندارم که جان عزرائیل

بسته در بند یک رضاجان است

قبله ها میشود یکی وقتی

می روم صحن سقا خانه

با اذانی که گفته حاج سلیم

وقت تجدید عهد وپیمان است

چه قدر انبیاست در اینجا

هم سلیمان نوح یعقوب

خودمانیم چه قدر داوود

و چه قدر قالی سلیمان است

شاه شمس الشموس دیدم من

هم انیس النفوس دیدم من

کربلا را به طوس دیدم من

یا توگویی نجف خراسان است

ذکر توحید را می دانم

لا اله الا الله است

شرطها گفتی و یقین کردم

یا رضا هر که گفت مسلمان است

من هم از خیل مستمندانم

که پناهنده شما شده ام

من شنیدم که مهربان هستی

بهترین عادت تو احسان است

چه غریب است این امام رئوف

با غریبان چه گرم می گیرد

راست گفته هر آنکه میگوید

که رضا ضامن غریبان است

باهمه جرم و جور وعصیانم

به حرم ملتجآ شدم آقا

تو برانی زخود کجا برود

این سگی که نخوانده مهمان است



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/7/6 توسط محب

دردی نداشتم که شفارابه من دهی

زخمی نداشتم که دوا رابه من دهی

از صافی تمام صفوفت  گذر  بده

من صاف نیسم که صفارابه من دهی

یا زائری که گریه کند از صمیم دل

تاکه برات کرببلا را به من دهی

گهگاه از عنایتتان میزنم قلم

تا پای شعر مهر رضا رابه من دهی

وقتی مقام شاه و گدا پیشتان یکی است

شادم اگر مقام گدا را به من دهی

ای خاک بر سرم که لیاقت نداشتم

گرد و غبار صحن وسرا را به من دهی

زاغ سیاه را چه به آن گنبد طلا

یا خواهد از تو صوت ونوا را به من دهی

تکلیف روشن است بسوز ای خیال خام

یک جلوه میشود که خدا را به من دهی

دل خوش نموده ام که شدم شاعر شما

دعبل نبوده ام که عبا را به من دهی

همچون سگان درگهتان زوزه میکشم

شایسته است که بوی غذا را به من دهی؟

من با امید عفو به این خانه رو زدم

نه آنکه تو سزای خطا را به من دهی



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/7/6 توسط محب

نشئه از بوی می خوان وفا برخیزد

عاشقم بر می صافی که صفا برخیزد

ای صبا ساقی ما را برسان تهنیتی

و بگو از سر این جور و جفا برخیزد

جرعه ای می به خمار از سر رافت بدهد

تا که مست از نفس باد صبا برخیزد

در نباشد به سرای کرم سلطانی

که به تق تق ز در شاه صدا برخیزد

فرصت عجز و انابه نبود تا ز گدا

حرفی از جود و کرم یا که عطا بر خیزد

می دهد گفته و ناگفته به مسکین درش

پس بگو از در این خانه گدا برخیزد

هر که آمد به طلب آمده و در طلب است

بنشیند به رضا و به رضا برخیزد

بر سر بام تو هر مرغ فرود آمده را

دل آن نیست دوباره به هوا برخیزد

گر غبار حرمت بر سر ما بنشیند

هر نفس سینه زند بوی شفا برخیزد

مس تن را بکشد هر که به خاک در تو

وقت برخاستن از خاک . طلا برخیزد

دارم از پنجره فولاد شما می شنوم

هرکه دارد هوس کرببلا برخیزد



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/7/6 توسط محب
13446321391.jpg

وقتی نیستی
دنیا چیزی کم دارد،
مثل کم داشتن_یک وزیدن،
یک واژه،
یک ماه،
من فکر می‌کنم در غیاب_ تو...
همه ی خانه‌های جهان خالی ست،
همه ی پنجره‌ها بسته است،
اصلاً حوصله ی آمدن جمعه را ندارم
پرده‌هایی که پیدایند
یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند

این جمعه که حتما دلت تو را به مشهد خواهد برد

راستی میلاد ولی نعمتمان امام الرئوف امام رضا مبارک



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 91/7/5 توسط محب

سلام اقا جان غریب الغربا آقای غریب نواز دلم میخواد شستشوی کف این صحن به عهده اشک چشمای منو جاروب کردنش هم ب عهده مزه های من باشه انگار صد ساله نیومدم حرمت انگار صد ساله که خونمو گم کردم ورنگ خونه رو ندیدم اما از همین جاهم میتوانم دید خواهش دست گدایانت را:

چشم ما در گذر لیلا بود

گوییا منتظر لیلا بود
آنکه میرفت و دو صد مجنون داشت

محملی در سفر لیلا بود
دل دیوانه ما را می بُرد 

غارت دل هنر لیلا بود
دشت را دیدم و گشتم حتی

لاله هم خون جگر لیلا بود
دست ما نیست اگر مجنونیم

همه اش زیر سر لیلا بود
دوست دارم کَرَم نانش را

سبزی سفره ی احسانش را
آمدم صبح سلامت کردم

خویش را آهوی دامت کردم
نذر فرزند شما کنج حرم

چهارده روز اقامت کردم
از شب زلف شما برگشتم

آمدم شهر قیامت کردم
آن کرامات شما را گفتم 

همه را عبد و غلامت کردم
قسمت این بود مشرف نشوم

از همین دور سلامت کردم
یوسف روی شما را دیدیم

ذبح کردیم اگر سر ها را

دوست دارم کرم نامش را

سبزی سفر? احسانش را

شکر اینکه به لب ما دادند

استان بوسی ایوانش را

در گذرگاه عبورش جبرئیل

پاره می کرد گریبانش را

ازهمین فاصله هم می بیند

خواهش دست گدایانش را

نمی ارزد به جویی کشور ما

گربگیرند خراسانش را

چمدان سفرم را بستم

حاجیم راهی مشهد هستم

کاش کنج حرمت لانه کنم

درخیابان شما خانه کنم

دور تادور قدمهای تو را

پر زخاکستر پروانه کنم

دوست دارم صلواتی،غزلی

نذری دعبل این خانه کنم

پیش چشمان تو مدیونم اگر

یاد پیمانه و میخانه کنم

مرد سلمانی نیشابورم

گیسوانی بده تا شانه کنم

سری از ناقه برون کن اقا

دل مارا پر خون کن اقا

امدم صبح سلامت کردم

خویش را اهوی دامت کردم

نذر فرزند شما کنج حرم

چهارده روز اقامت کردم

از شب زلف شما برگشتم

امدم شهر قیامت کردم

ان کرامات شما را گفتم

همه را عبد وغلامت کردم

قسمت این بود مشرف نشوم

از همین دور سلامت کردم

اسلام ای علی بن موسی

پسر فاطمه ای عشق خدا

من کیم زردترین گندمتان

روی دستای همین مردمتان

گیوه پاره مشتاق شما

سالک جاده مشهد قمتان

همه مستیم ازان چشمانت

صلوات لب ما بر خمتان

ازدهام است وشلوغلی ملک

خوش به حالم که نکردم گمتان

مدد از مادرتان می گیرم

تا بخوانم علی سومتان

ای که خورشیدترین خورشیدی

هشتمین ائینه توحیدی

سائلم پیشت در اینجا من

زائر نیمه شب اقا من

پنجره های کرامت باتو

گره سبز دخیلش با من

به خداوند قسم راهی نیست

از دو چشمان غریبت تا من

مثل پروانه خاکستریم

ببین چه کرده نگاهت بامن

من پر از تاریکم اماتو

تو پراز ائینه ای اما من

من همانم که تو راهش دادی

اهوی را که پناهش دادی

روی عکس کلیک کنید

 



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 91/6/16 توسط محب

لوگوی دوستان
لینک دوستان

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای اواز قطره محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.